روزگارم سرد است مثل پاییزم...
اسمانی دارم که در ان سرخ به اندازه ی دل, خونین است...
و اتاقی که در ان پنجره ها خاموشند...
نیست نوری که تلنگر بزند بر شیشه...
زندگی در گذر است ...و هوا رنگ به رنگ
هر کجا مینگرم گل حسرت ز زمین میروید...
دلم از سنگینی این کوه به تنگ امده است و هم از غربت ماه
خوش به حال سهراب
سیب را می فهمید واژه ها را می شست چتر ها را می بست زیر باران می رفت...
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 19:11 توسط طاهره حسینی
|
و باز هم روزهایی تکرار کنان
به سویی نمیدانمُ نمیدانم کجا
درگذر این تکرارها
دلم برای کسی تنگ است
که او را به یک دیدار خوش کرده است
که او را به یک نگاه خوش کرده است
که او را به دیداری پر نگاه خوش کرده است
چه خوشیُ چه خوشی
می دانم که هرگز او مرا در چشمانش گم نخواهد کرد
می دانم که او مرا از یاد خواهد برد...
او مرا از یاد خواهد برد همانند رویاهای کودکی که زود از خاطرش خواهند رفت
او مرا از یاد خواهد برد همانند برگی که از تاک خواهد ریخت
او مرا از یاد خواهد برد همانند روزی که در خاطر سپرد...
+
نوشته شده در سه شنبه سیزدهم فروردین 1387ساعت 15:20 توسط طاهره حسینی
|
کاش نمی دیدمت...
بایدی در رفتنم هست...
کاش زودتر رفته بودم...
فراموش کن که قلب داری...
اشکهایت را پاک کن...
صبر کن...
روزهای غم فراموش خواهد شد...
نابود کن در درونت حسی را که به من داری...
هیچ راهی برایمان نیست...
بایدی در رفتنم هست...
کاش زودتر رفته بودم...
نمیتوانم فراموش کنم که قلب دارم...
نمیتوانم نابود کنم در درونم عشق را...
اشکهایم را هرگز پاک نخواهم کرد...
روزهای غم تمام نخواهد شد...
نمیتوانم نابود کنم در درونم حسی را که به تو دارم...
ولی میدانم که هیچ راهی برایمان نیست...
پس دوست داشتنت بهانه ای شد تا من بمیرم...
+
نوشته شده در جمعه نهم فروردین 1387ساعت 10:57 توسط طاهره حسینی
|
تازگیها حس میکنم روی نسیم خط کشیدن
پرستوهای اسمون از هم دیگه دل بریدن
تازگیها حس میکنم ابرا دیگه دل ندارن
نمیتونن تو اسمون اشکای رنگی ببارن
تازگیها حس میکنم ستاره ها خالی شدن
نگاهشون مرده دیگه دچار بی حالی شدن
تازگیها حس میکنم دنیا برام اندازه نیست
سوال بی جواب دارم تعبیر عاشقی به چیست
تازگیها حس میکنم چشمای من مرده دیگه
یکی که تازه وارده خیالمو برده دیگه
تازگیها حس میکنم غربت شب نگام شده
غروب و دلتنگی و اشک فریاد بی صدام شده
تازگیها حس میکنم رنگ شقایق پریده
از بوسه ی وحشی باد یک دل خوش هم ندیده
تازگیها حس میکنم حرف دلت مثل منه
سهم تو هم از عاشقی چیدن و پرپر شدنه
+
نوشته شده در جمعه سوم اسفند 1386ساعت 11:30 توسط طاهره حسینی
|
+
نوشته شده در جمعه سوم اسفند 1386ساعت 11:28 توسط طاهره حسینی
|
آخرین تکه قلبم را به پروانه ای دادم که رنگ پرهایش
سوی دیدن را از من گرفت, به او دادم چون از تمامی
چیزهای دور و برم پاکتر بود ,حتی آبی تر از حوض آبی خونه ی تنهاییم....
عشق زیباست و زیباتر از آن وجود توست.
پس هزاران گل زیبا فدای بودنت...

+
نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 20:52 توسط طاهره حسینی
|
پــــــــــــــــــــــــــــــــــرواز
پرواز را به خاطر بسپار !
برای خاطر همه آنهايي كه آن را از ياد بردهاند،
زمين
تحمل اين همه سنگيني را ندارد ...
از هيچ همه چيز بسازيد !
پدر: دوست دارم با دختري به انتخاب من ازدواج کني
پسر: نه من دوست دارم همسرم را خودم انتخاب کنم
پدر: اما دختر مورد نظر من ، دختر بيل گيتس است
پسر: آهان اگر اينطور است ، قبول است
پدر به نزد بيل گيتس مي رود و مي گويد: براي دخترت شوهري سراغ دارم
بيل گيتس: اما براي دختر من هنوز خيلي زود است که ازدواج کند
پدر: اما اين مرد جوان قائم مقام مديرعامل بانک جهاني است
بيل گيتس: اوه، که اينطور! در اين صورت قبول است
بالاخره پدر به ديدار مديرعامل بانک جهاني مي رود
پدر: مرد جواني براي سمت قائم مقام مديرعامل سراغ دارم
مديرعامل: اما من به اندازه کافي معاون دارم!
پدر: اما اين مرد جوان داماد بيل گيتس است!
مديرعامل: اوه، اگر اينطور است، باشد
و معامله به اين ترتيب انجام مي شود !
يادمان باشد از امروز خطايي نکنيم
گرچه در خود شکستيم صدايي نکنيم .
يادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند ،
طلب عشق ز هر بي سرو پايي نکنيم .
دوستان به خدا بي وفايي نکنيد ،
نکنيد با دل شکسته جدايي
يا وفا کنيد تا آخر عمر
يا از اول آشنايي نکنيد
+
نوشته شده در پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 11:54 توسط طاهره حسینی
|
. 
آموخته ام که باخت در يك نبرد كوچك را به قصد برد در يك جنگ بزرگ بپذيرم
آموخته ام
زندگي را از طبيعت بياموزم ، چون بيد متواضع باشم ، چون سرو ، راست قامت ،
مثل بلوط مقاوم ، مثل رود ،روان ، مثل خورشيد با سخاوت و مثل ابر با كرامت باشم .
آموخته ام
كه اگر مايلم پيام عشق را بشنوم ، خود نيز بايستي آن را ارسال كنم .
آموخته ام
ثروتمند كسي نيست كه بيشترين ها را دارد ، بلكه كسي است كه به كمترين ها نياز دارد.
آموخته ام
دو نفر مي توانند با هم به يك نقطه نگاه كنند ولي آنرا متفاوت ببنند.
آموخته ام
كافي نيست فقط ديگران را ببخشيم ، بلكه گاهي خود را نيز بايد ببخشيم .
آموخته ام
كه فقط چند ثانيه طول مي كشد تا زخم هاي عميقي در قلب كساني كه دوستشا ن داريم ،
ايجاد كنيم اما سال ها طول مي كشد تا آن زخم ها را التيام بخشم .
آموخته ام
كه دوستان خوب و واقعي ، جواهرات گرانبهايي هستند كه به دست آوردن شان سخت و نگه
داشتن شان سخت تر است .
آموخته ايم
كه همه مي خواهند روي قله كوه زندگي كنند ، اما تمام شادي ها وقتي رخ مي دهند كه در
حال بالا رفتن از كوه هستند

+
نوشته شده در سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 16:35 توسط طاهره حسینی
|
روز بود گل افتابگردون روش به خورشید بود
شب که شد دید یه ستاره چشمک می زنه سرشو انداخت پایین و گفت:
گلها هیچوقت خیانت نمی کنند....

+
نوشته شده در سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 16:23 توسط طاهره حسینی
|
+
نوشته شده در دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 18:9 توسط طاهره حسینی
|
كسي كه زيباست عزيز نيست
كسي كه عزيز است زيباست
و "تو عزيزتريني
دلم گرفته !
دلم عجیب گرفته است !!!!
و هیچ چیز !
نه این دقایق خوشبو ، که روی شاخه نازنج می شود خاموش !
نه این صداقت حرفی ، که در سکوت میان دو برگ این شبوست !
نه .... ! هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف نمی رهاند !
وفکر می کنم که این ترنم موزون حزن تا به ابد شنیده خواهد شد!"

"امشب دلم به اندازه ی وسعت غریبی ات گرفته است
در گوشه ی اتاق خیره ماندم به هیچ روبه رو
دلم میخوا هد جاده های زندگی را با گرمای وجودت طی کنم
میخواهم بروم ...
بروم به جایی که وقتی دستان را به سمت کسی
دراز میکنم تا شاید ذره ای محبت به من ببخشد
محبت را گدایی نکنم...
این جا قلب هایشان برفی است نه به سفیدی برف بلکه به سردی اش
اینجا همه ادم برفی اند یخ زده !سرد
در سرما ی اتاق خودم را در اغوش کشیدم اشک صورتم را نوازش می دهد "
ااگر می دانستم که بهشتم را میگیرند،
هیچ گاه بر سیب سرخ تنت لب نمی آلودم
و من آلودم،
آلودم،
آلودم،
اگر می دانستم حوای مرا می برند
بی آنکه بگویند به کدامین زمین
هیچ گاه تن گندمی ام را به تو نمی بخشیدم
و من بخشیدم،
بخشیدم...
بخشیدم...
دیر گاهیست عزم زمین کرده ام،
تا بیابم تو را
و باز...
ببخشم و بیالایم...
که باتو ، هر زمینی بهشت من است...
خلوتنم را نشکن
شاید این خلوت من کوچ باشد
به شب پروانه
به صدای نفس شهنامه
به طلوع اخرین افسانه
وغروبی که در ان
نقش دیوانگی یک عاشق
بر سر دیواری بیدار شد
خلوتم را نشکن
خلوتم پس دور است
زهوای دل معشوی سهند
خلوتم راه درازی است میان من و تو
خلوتم مروارید است به دست صیاد
خلوتم تیرکمان است به دست ارتش
خلوتم راه رسیدن عشقماست
خلوتم را نشکن
........
.
Somtimes I' ve asked myself
Why people
Common and uncommon
Overate some words
Such as Love
Yet for instance
The presence of Lover
Why in the circle of possibilities
Love is accepted in expression
And is forbidden in action ?
+
نوشته شده در یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 13:10 توسط طاهره حسینی
|
آدمک آخر دنیاست بخند...!
آدمک مرگ همین جاست بخند...!
دست خطی که تورا عاشق کرد
شوخی کاغذی ماست بخند...!

آدمک خسته نشی گریه کنی
کل دنیا سراب است بخند...!
آن خدایی که بزرگش خواندی به خدا مثل تو تنهاست بخند !!!
-
بی توتنها گریه کردم توی شبهای بی ستاره
انتظارتو کشیدم تا که برگردی دوباره
در غروب رفتن تو لحظه هایم را شکستم
زیر بارون جدایی با خیال تو نشستم
پشت شیشه روزوشب دل به بارون می سپارم
من برای گریه هایم چشمه ها را کم می آرم
انتظار با تو بودن منو از پا در میآره
ترس از این دارم که بی تو تا ابد چشمام بباره



+
نوشته شده در جمعه پنجم بهمن 1386ساعت 23:57 توسط طاهره حسینی
|
در گذر گاه زمان
خيمه شب بازي دهر
با همه تلخي و شيريني خود مي گذرد
عشقها مي ميرند
رنگها رنگ دگر مي گيرند
وفقط خاطره هاست
که چه شيرين و چه تلخ 
دست ناخورده به جا مي ماند
+
نوشته شده در دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 20:52 توسط طاهره حسینی
|
چه وازه غريبي است اين انتظار! آدم ها را نا صبور ميکند چشمها را خيس قلبها را خاک گرفته و شعر ها را نا تمام .اينجا همه چيزبه انتظار اويخته است.. زمان.ذهن. نفس. همه خاک ميخورند زير اوار انتظار... ومن در اين تاراج احساس زير هزاران برگ خاطره مدفون ميشوم و خواب ميبينم .خواب يک سيب بزرگ که زير سنگين ترين نگاه انتظار به دو نيم ميشود. 
+
نوشته شده در دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 20:50 توسط طاهره حسینی
|
"با همه لحن خوش آوائیم در بدر کوچه تنهائیم
ای دو سه تا کوچه ز ما دورتر نغمه تو از همه پر شور تر
کاش که این فاصله را کم کنی محنت این قافله را کم کنی
کاش که همسایه ما می شدی مایه آسایه ما می شدی...."
کاش که همسایه ما می شدییییییییییییییییی
+
نوشته شده در دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 18:38 توسط طاهره حسینی
|
آن روزها
--------------------------------------------------------------------------------------------------------
آن روزها كه زندگيم بد نمي گشت
اندوه دردهاي من از حد نمي گذشت
يك عابر غريبه كه همراه سايه اش
از كوچه هاي شعر مردد نمي گذشت
يك ماهي سپيد كه هر قدر مي پريد
از ارتفاع تنگ يك سر نمي گذشت
اين زندگي اگرچه كسالت مي آفريد
اما به شكل يك غم ممتد نمي گذشت
از صافي دلم همه رد مي شدند و حيف
آن خوب خوب خوب كه بايد نمي گذشت

اگه یه روز از کناره پرنده ای رد شدی و نپرید فکر نکن تو رو ندیده بدون که تو رو ادم حساب نکرده


گلی از شاخه اگر می چینیم
برگ برگش نکنیم
و به بادش ندهیم
لااقل لای کتاب دلمان بگذاریم
و شبی چند از آن را
هی بخوانیم و ببوسیم و معطر بشویم
شاید از باغچه کوچک اندیشه مان گل روید ...
(سهرابــــــ )
همه می پرسند:
چیست در زمزمه مبهم آب؟
چیست در همهمه دلکش برگ؟
چیست در بازی آن ابر سپید،
روی این آبی آرام بلند،
که ترا می برد این گونه به ژرفای خیال؟ 
تو را به جای همه زنانی که نشناختم دوست دارم .
تو را به جای همه روزگارانی که نمی زیستم دوست دارم .
برای خاطر عطر نان گرم
و برفی که آب میشود
و برای نخستین گلها
تو را به خاطر دوست داشتن دوست دارم .
تو را به جای همه کسانی که دوست نمیدارم دوست میدارم .
بی تو جز گستره یی بیکرانه نمیبینم
میان گذشته و امروز.
از جدار آیینهی خویش گذشتن نتوانستم
میبایست تا زندگی را لغت به لغت فرا گیرم
راست از آن گونه که لغت به لغت از یادش میبرند.
تو را دوست میدارم برای خاطر فرزانهگیات که از آن من نیست
به رغم همه آن چیزها که جز وهمی نیست دوست دارم
برای خاطر این قلب جاودانی که بازش نمیدارم
میاندیشی که تردیدی اما تو تنها دلیلی
تو خورشید رخشانی که بر من میتابی هنگامی که به خویش مغرورم
سپیده که سر بزند
در این بیشهزار خزان زده شاید گلی بروید
شبیه آنچه در بهار بوئیدیم .
پس به نام زندگی
هرگز نگو هرگز
+
نوشته شده در دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 18:28 توسط طاهره حسینی
|
+
نوشته شده در دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 18:21 توسط طاهره حسینی
|
پسري نابينا به دليل مشكلات زندگي گدايي مي كرد . كنار خيابان نشسته بود وكلاهي جلوي پاهاي خود گذاشته بود. همراهش يك تخته سياه بود كه روي آن نوشته شده بود : نابينا هستم ، كمكم كنيد.
يك روز گذشت اما فقط چند سكه در كلاه پسرك انداخته شد. پسرك بااين سكه ها يك نان براي خودش خريد وروز دوم همچنان در كنار خيابان نشست.
يك استاد دانشگاه از كنارش گذشت با همدردي در كلاه پسرك پولي انداخت .وقتي نگاهش به جمله ي روي تخته سياه افتاد ،چند دقيقه با خود فكر كرد وجمله ي قبلي را پاك كرد وكلمات ديگري نوشت.
بعد از آن پسر نابينا متوجه شد كه مردم بيشتر به او كمك مي كنند ، روز سوم باشنيدن صداي پاي استاد دانشگاه او را شناخت از اوپرسيد :آقا مي دانم شما كيستيد ، شما ديروز به من كمك كرديد از شما تشكر مي كنم اگر ممكن است بگوييد روي تخته سياه من چه نوشتيد ؟
استاد خنديد و گفت تغيير كوچكي روي تخته سياه دادم ونوشتم « امروز روز زيبايي است، اما من نمي توانم آن را ببينم ».
+
نوشته شده در دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 18:18 توسط طاهره حسینی
|
در جزیره ای زیبا تمام حواس زندگی می کردند :
شادی ... غم ... غرور ... عشق
روزی خبر رسید که به زودی جزیره به زیر آب خواهد رفت ...
همه ساکنان جزیره قایق هایشان را ترک کردند ... اما عشق می خواست تا آخرین لحظه بماند
... چون او عاشق جزیره بود ...
هنگامی که جزیره به زیر آب فرو می رفت٬ از ثروت که با قایقی باشکوه جزیره را ترک می کرد خواست
و به او گفت : آیا می توانم با تو همسفر شوم ؟ ... ثروت گفت : نه ... !
مقدار زیادی طلا و نقره داخل قایقم هست و دیگر جایی برای تو وجود ندارد ...
پس عشق از غرور که با یک کرجی زیبا راهی مکان امنی می شد کمک خواست ... غرور گفت : نه .... !
چون تمام بدنت خیس و کثیف شده و قایق زیبای مرا کثیف خواهد کرد ...
غم در نزدیکی عشق بود ... عشق به غم گفت : اجازه بده تا من با تو بیایم !
غم با صدای حزن آلود گفت : من خیلی ناراحتم و احتیاج دارم تا تنها باشم ...
عشق این بار سراغ شادی رفت و او را صدا زد ٬
اون قدر غرق شادی و هیجان بود که حتی صدای عشق را هم نشنید ...
آب هر لحظه بالا و بالاتر می آمد و عشق دیگر ناامید شده بود که ناگهان صدای سالخورده ای گفت :
بیا من تو را خواهم برد ... سریع خود را داخا قایق انداخت و جزیره را ترک کرد.
وقتی به خشکی رسیدند پیرمرد به راه خود رفت و عشق تازه متوجه شد کسی که جانش را نجات
داده بود چقدر به گردنش حق دارد !
... عشق آنقدر خوشحال بود که حتی فراموش کرد نام پیرمرد را بپرسد ...
عشق نزد علم که مشغول مساله ای روی شن های ساحل بود رفت و از او پرسید :
آن مرد که بود ؟ ... علم پاسخ داد : زمان ... !
عشق با تعجب گفت : اما او چرا به من کمک کرد ؟
علم لبخندی خردمندانه زد و گفت : تنها زمان قادر به درک عظمت عشق است ......
+
نوشته شده در دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 18:13 توسط طاهره حسینی
|
کاش میدانستی
که نباید حس کرد,که نباید دل بست
در فضایی که پر از همهمه آدمهاست
من گرفتارترین تنهایم, تو گرفتارترین
دل ما بسته وابستگی است
قصه ماندن ما, طرح یک خستگی است؟ !...
+
نوشته شده در دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 18:12 توسط طاهره حسینی
|
خداوندا
اگر روزي بشر گردي
ز حال ما خبر گردي
پشيمان مي شوي از قصه خلقت
از اين بودن از اين بدعت
خداوندا
نمي داني که انسان بودن و ماندن در اين دنيا
چه دشوار است
چه زجري مي کشد آنکس که انسان است
و از احساس سرشار است
دیگه هیچ نشونه ای ازاونهمه عاشقی نیست
جا گذاشتیم همه روتوکاغذای چکنویس
همه ی خاطره ها مونده توی دفترباد
با سکوت من وتوچی به سر قصه می یاد
واسه مرگ گلامون به باغبون پیله نکن
خودمون مقصریم به این واون پیله نکن
با یه خورشید دیگه می شه جوونه زد ولی
من هنوز تورومی خوام تویی که عشق اولی
چرا گریه می کنی گریه که درمون نمی شه
اینطوری توشبامون ستاره مهمون نمی شه
حالا که قصه ی ما رسیده به آخرخط
بیا بازشروع کنیم یه باردیگه از سر خط 
+
نوشته شده در دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 18:4 توسط طاهره حسینی
|